تبليغاتX
آواز دسته جمعی ملاحان گمشده


آواز دسته جمعی ملاحان گمشده

امیر حسین تیکنی

فریاد کشتی ها


 


وقتی دریا ، لیوان لیوان از چشمان تو پر می‏شد

من در داغی ظهر خلیجی دور افتاده پرسه می زدم

در تابستانی گم

 که جز ملاحان پیر ، هیچ‏کس انتظارش را نداشت

وقتی دریا از پشت هزار دستمال چهار‏خانه‏ات سر رفت

من هر لحظه بیشتر به تن‏پوش زنگار بسته‏ی خود شک می‏کردم

هیچ بادی برایم باد نبود

هیچ موجی ، موج نبود

وقتی دریا در و دیوار خانه‏ات را شکست و به خیابان ریخت

ملاحان پیر پاکت‏های سیگار و بطری‏های شرابشان را به دریا پرتاب کردند

و تمام مصیبت‏های پیشرو را لعنت فرستادند

 

وقتی دریا زیر منفذهای پوستت فرو رفت

تو در هیبت نهنگی غمگین درآمدی

که دیگر به هیچ افسانه‏ای باور نداشت

بوی خزه ات به ابرها رسیده بود

جلبک‏های تن‏ات ، کمرم را محاصره کرده بودند

و سبزینه‏هایی از تو بر ناخن‏هایم رسته بود

 

وقتی دریا با هر نفست به آسمان می‏گریخت

من فریاد زدم

شاید تمامی کشتی‏ها فریاد زدند

تمامی خیابان‏هایی که از آنها عبور کرده بودی ، فریاد زدند

تمام پرنده‏هایی که روزی عاشق‏ات بودند ، فریاد زدند

تو از دریا نیز می گریختی

فریاد‏های ما ، فریاد نبود

در باد و موج گم شده بود.

 

میان ذرات آب ، لا‏‏به‏لای خزه‏ها و جلبک‏ها

هنوز سلول های سرگردان نهنگ تنهایی‏ات پرسه می زنند

و اندام زنگار بسته‏ی کشتی من را  قاتل خطاب می کنند . . .

 


والتتا

10.27.2011

نوشته شده در 91/01/27ساعت توسط امیر حسین تیکنی| |

سرنوشت

 

 

 بادبانی بی باد، دریایی بی‏موج

پروانه‏ای سفید بر بازوی ملاحی ژولیده می نشیند و آواز سر می دهد :

اقیانوس همچون چشمان سرد تو تهی است

خورشید که غروب می کند

آسمان سرشار از رنگ های زیبا‏‏‏ می‏شود

روز در آرزوی دیداری دوباره

در چشمان سرد تو غرق می شود

به جزیره من بیا

بگذار تو را با گیاهانی آشنا کنم که عاشقت می شوند

ملاح به پروانه می گوید :

من نیز چون تو

به تکه های ابری سفید می ماندم اما بادی نامرئی کلاهم را ربود

سرنوشت اینگونه قدم بر می دارد.

 

پروانه پر می‏کشد و در دوردست‏ گم می‏شود

جزیره‏ ، کوچک و متروک مانده است

ساحل بی‏مردمان 

اقیانوس ، تنها‏تر از هیچ

خورشید ،

از سینه‏ی برهنه‏ی‏‏‏ آسمان سقوط می‏کند

و به اعماق نیستی فرو می‏رود

 

نینبو  7/3/1390

تصویر اثری از سرگی پمینوف

نوشته شده در 90/06/24ساعت توسط امیر حسین تیکنی| |

 سرود پسایدن*

 

 

 این سرنوشت توست

که کودکان بر اندام سنگی ات یادگاری بنویسند

جوانان با اندام برهنه‏ات عکس بگیرند

و کهن سالان با‏ خنده از کنارت بگذرند

نمی‏توانی جواب آنها را بدهی ، نمی‏توانی فریاد بزنی

نمی‏توانی گریه کنی ، نمی‏توانی بخندی

چرا که ما تو را به سنگ بدل کرده‏ایم

چرا که سپاسگزار مهربانی ما نبوده‏ای

این ما بودیم که از جلبک‏ها برای تو زیباترین جامه‏گان را آوردیم

این ما بودیم که از خزه‏ها معطرترین عطرها را به تو هدیه کردیم

این ما بودیم که زیباترین کشتی هایمان را غرق کردیم تا تو در آن‏ها سکنا گزینی

 

دریاهایی هست که هیچ‏کس نمی‏داند

دریاهایی پنهانی

دریاهایی که در غیاب تو گریسته‏ایم

 

هزاران ماهی با پولک‏های رنگین برای به بند‏ کشیدن تو کم بود

قربانی کردن صدها نهنگ به پیشکش قدم‏های تو

نه ! هیچکدام

با خداوند خود یار نبودی

پری سرکشی بودی که با سرنوشت خود می‏جنگید

عاشق دیوانگی و جنون

دست بر گردن ملاحان مست انداختی

پا‏‏به‏پایشان در توفان‏ها ، ابلهانه پایکوبی کردی ، رقصیدی

بر دریاهایی که به نامت کرده بودم ، لعنت فرستادی

رسم و راه اقیانوس‏هایم را برهم زدی

پیامبری عصیانگری کردی

به آدمی دل  . . .

 

ما نیز تو را به سنگ بدل کردیم

نمی‏توانی گریه کنی ، نمی‏توانی بخندی

هیچ‏کدام

سرنوشت‏ات را به نیستی رقم زدیم

 

والتا    ‏2011‏/07‏/04

 

* Poseidon-god of sea

این شعر را می توانید در مجله ادبی پوشه نیز بخوانید

نوشته شده در 90/05/12ساعت توسط امیر حسین تیکنی| |

بهاریه 90

 

صداهای شاد

به جستجوی آوازهای غمگین می روند

نیستی ، به تیرک های چراغ برق جوانه می زند

پایان این زمستان، پایان این جهان  نخواهد بود

با این روی سیاه راه به جایی نخواهم برد

اگر صورتم را در تمامی سیاهی های دنیا فروکنم

باز سلول های سفید پوستم

خلاء تازه را تنفس خواهند کرد

و سفیدی از زیر خاکستر گر خواهد کشید

با این پیراهن مخملی قرمز

نمی توانم بنفشه های تنم را پنهان کنم

رقص ناموزون من در باد

هجوم ناشیانه ی زنبورهایی بی خانمان است 

زیر این کلاه بوقی منگوله دار

چند کلاه پرنده و درنده را

می توانم پنهان کنم

وقتی نه به عقاب باور دارم

نه به شاهین هایی که بر شانه ام می نشینند

کرکس ها کلاه و کلاه هایم را تعقیب می کنند

پا برهنه در خیابان های شهر راه می روم

تا سنگریزه های فراموش شده را به یاد بیاورم

تا رطوبت بخار شده ی آسفالت ها را لمس کنم

با دنگ دنگ دایره ی اجدادی ام ١

صداهای شاد را

به جستجوی آوازهای غمگین می فرستم

نیستی را می بینم که بر تیرک های چراغ برق جوانه زده است

پایان این زمستان ، پایان این جهان نیست

با این همه راه ، راه به جایی نخواهم برد

می خواهم روزی به هنگام گریستن

صورتم را ، در تمام رنگ های دنیا فرو کنم

 

تهران

02/01/1390

١- منظور از دایره همان داریه شکل ساده ای از آلت موسیقی است

نوشته شده در 90/01/15ساعت توسط امیر حسین تیکنی| |

  هزار ماهی پریشان

 

عکس تزیینی است 

در اعماق اقیانوس

در سرزمین خزه ها و جلبک ها

هزار ماهی پریشان

پیکر مرده ی کشتی اندوهگین من را دوره می کنند

تا به این میهمان نا خوانده

با هزاران بوسه خوش آمد بگویند .

 

در دالان های زنگار بسته ی من

سازهایی نو

آوازهایی نو          نواخته می شود

در سالن های در هم شکسته ی من

رقصی موزون نقش می بندد

الماس هایی درخشان

بی تابی می کنند

در اتاق های پوسیده

میان ملحفه های از هم دریده

ماهیان نورس سر از تخم در می آورند

و بر عرشه ی بی سکان من

میان طناب های بریده

و انبوهی از آهنْ پاره

جشنی از نور و آتش به پا می شود

 

پایکوبی ابدی  در  اندوهی ابدی

 

خدای من  اینجا پنهان شده بود

سرود نیمه شب بزرگ  من

تاریکنای روشن همیشگی من

مرگ خمیازه ی صبحگاهی و لعنت  من

 

در اعماق اقیانوس

در نخستین شبی که فرو رفتم

خورشید را فراموش کردم

دست بر گردن جلبک ها انداختم

در آغوش خزه ها خوابیدم

هزار ماهی پریشان را بوئیدم

بی هیچ شرمی

بی هیچ نفرینی

در سرزمینی که یک عمر ملاحان من به آن نرسیدند

در سرزمینی که نبود و نیست

آشنای هزارسال نیافته ام را

 یافتم .

دسامبر 2009  ریژائو / چین

نوشته شده در 89/09/04ساعت توسط امیر حسین تیکنی| |


Design By : Night Skin