آواز دسته جمعی ملاحان گمشده
امیر حسین تیکنی
بادبانی بی باد، دریایی بیموج پروانهای سفید بر بازوی ملاحی ژولیده می نشیند و آواز سر می دهد : اقیانوس همچون چشمان سرد تو تهی است خورشید که غروب می کند آسمان سرشار از رنگ های زیبا میشود روز در آرزوی دیداری دوباره در چشمان سرد تو غرق می شود به جزیره من بیا بگذار تو را با گیاهانی آشنا کنم که عاشقت می شوند ملاح به پروانه می گوید : من نیز چون تو به تکه های ابری سفید می ماندم اما بادی نامرئی کلاهم را ربود سرنوشت اینگونه قدم بر می دارد. پروانه پر میکشد و در دوردست گم میشود جزیره ، کوچک و متروک مانده است ساحل بیمردمان اقیانوس ، تنهاتر از هیچ خورشید ، از سینهی برهنهی آسمان سقوط میکند و به اعماق نیستی فرو میرود نینبو 7/3/1390 تصویر اثری از سرگی پمینوف این سرنوشت توست که کودکان بر اندام سنگی ات یادگاری بنویسند جوانان با اندام برهنهات عکس بگیرند و کهن سالان با خنده از کنارت بگذرند نمیتوانی جواب آنها را بدهی ، نمیتوانی فریاد بزنی نمیتوانی گریه کنی ، نمیتوانی بخندی چرا که ما تو را به سنگ بدل کردهایم چرا که سپاسگزار مهربانی ما نبودهای این ما بودیم که از جلبکها برای تو زیباترین جامهگان را آوردیم این ما بودیم که از خزهها معطرترین عطرها را به تو هدیه کردیم این ما بودیم که زیباترین کشتی هایمان را غرق کردیم تا تو در آنها سکنا گزینی دریاهایی هست که هیچکس نمیداند دریاهایی پنهانی دریاهایی که در غیاب تو گریستهایم هزاران ماهی با پولکهای رنگین برای به بند کشیدن تو کم بود قربانی کردن صدها نهنگ به پیشکش قدمهای تو نه ! هیچکدام با خداوند خود یار نبودی پری سرکشی بودی که با سرنوشت خود میجنگید عاشق دیوانگی و جنون دست بر گردن ملاحان مست انداختی پابهپایشان در توفانها ، ابلهانه پایکوبی کردی ، رقصیدی بر دریاهایی که به نامت کرده بودم ، لعنت فرستادی رسم و راه اقیانوسهایم را برهم زدی پیامبری عصیانگری کردی به آدمی دل . . . ما نیز تو را به سنگ بدل کردیم نمیتوانی گریه کنی ، نمیتوانی بخندی هیچکدام سرنوشتات را به نیستی رقم زدیم والتا 2011/07/04 * Poseidon-god of sea صداهای شاد به جستجوی آوازهای غمگین می روند نیستی ، به تیرک های چراغ برق جوانه می زند پایان این زمستان، پایان این جهان نخواهد بود با این روی سیاه راه به جایی نخواهم برد اگر صورتم را در تمامی سیاهی های دنیا فروکنم باز سلول های سفید پوستم خلاء تازه را تنفس خواهند کرد و سفیدی از زیر خاکستر گر خواهد کشید با این پیراهن مخملی قرمز نمی توانم بنفشه های تنم را پنهان کنم رقص ناموزون من در باد هجوم ناشیانه ی زنبورهایی بی خانمان است زیر این کلاه بوقی منگوله دار چند کلاه پرنده و درنده را می توانم پنهان کنم وقتی نه به عقاب باور دارم نه به شاهین هایی که بر شانه ام می نشینند کرکس ها کلاه و کلاه هایم را تعقیب می کنند پا برهنه در خیابان های شهر راه می روم تا سنگریزه های فراموش شده را به یاد بیاورم تا رطوبت بخار شده ی آسفالت ها را لمس کنم با دنگ دنگ دایره ی اجدادی ام ١ صداهای شاد را به جستجوی آوازهای غمگین می فرستم نیستی را می بینم که بر تیرک های چراغ برق جوانه زده است پایان این زمستان ، پایان این جهان نیست با این همه راه ، راه به جایی نخواهم برد می خواهم روزی به هنگام گریستن صورتم را ، در تمام رنگ های دنیا فرو کنم تهران 02/01/1390 ١- منظور از دایره همان داریه شکل ساده ای از آلت موسیقی است
در اعماق اقیانوس در سرزمین خزه ها و جلبک ها هزار ماهی پریشان پیکر مرده ی کشتی اندوهگین من را دوره می کنند تا به این میهمان نا خوانده با هزاران بوسه خوش آمد بگویند . در دالان های زنگار بسته ی من سازهایی نو آوازهایی نو نواخته می شود در سالن های در هم شکسته ی من رقصی موزون نقش می بندد الماس هایی درخشان بی تابی می کنند در اتاق های پوسیده میان ملحفه های از هم دریده ماهیان نورس سر از تخم در می آورند و بر عرشه ی بی سکان من میان طناب های بریده و انبوهی از آهنْ پاره جشنی از نور و آتش به پا می شود پایکوبی ابدی در اندوهی ابدی خدای من اینجا پنهان شده بود سرود نیمه شب بزرگ من تاریکنای روشن همیشگی من مرگ خمیازه ی صبحگاهی و لعنت من در اعماق اقیانوس در نخستین شبی که فرو رفتم خورشید را فراموش کردم دست بر گردن جلبک ها انداختم در آغوش خزه ها خوابیدم هزار ماهی پریشان را بوئیدم بی هیچ شرمی بی هیچ نفرینی در سرزمینی که یک عمر ملاحان من به آن نرسیدند در سرزمینی که نبود و نیست آشنای هزارسال نیافته ام را یافتم . دسامبر 2009 ریژائو / چین به کوه ها حسادت می کردم به پیراهن چروکیده اشان که در باد تکان نمی خورد * آخرین پیراهن نازک من از پرگشودن پرنده ای ناشناس سرگردان شد همچون بادبادکی از میان درختان ماگنولیا بالا رفت از فراز چنارها گذشت من و دکمه های پیراهنم میان سبزه های خیس گم شدیم پنجره ی اتاق مهمانخانه را فراموش کردیم اتاق گریست تنها ماند تنها با ساعت شماطه داری قدیمی بر دیوارش که در لحظه ی پنج و سی و پنج دقیقه عصرگاه یکروز تابستانی خوابیده بود موریانه ها نخستین شب میهمانی بزرگشان را بر دیواره ی چوبی ساعت قدیمی جشن می گرفتند بی تفاوت به من می گفتند : دهان شما سال هاست خندیدن را از یاد برده است . . . من صدای قدم های موریانه ها را می شنیدم : تق تق ... کالسکه های نقش جهان از دور می آمدند اسب ها رم کرده بودند می خواستند میدان نقش جهان را به جرم پنهان کردن فیروزه هایی از عهد صفویه به آتش بکشند صدای موریانه های لعنتی ! حتی به گوشه های اصفهان هم رحم نکرده بودند حریص وار بلعیده بودند هوا پر از نت های درهم شکسته و ناموزون بود مردم گمان می کردند برای عاشق شدن باید تابستان باشد باید صدای ویولن سل بیاید باید پیراهن های اتو کشیده تن کرد من ! در سرم صدای تق تق کالسکه ها قهقهه ی موریانه ها تنم ! بی پیراهن ... در زمستانی سرد فهمیدم برای آنکه رگ های ورم کرده ام گرم بماند می توانم به شراب چهارفصل شیراز پناه ببرم به شنیدن زمزمه ی رباعیات خیام با صدای ا. بامداد . . . . فهمیدم برای آنکه در برف عریان نمانم نیازی به دستکش و پالتو و بارانی ندارم می توانم به گیسوان بلوطی رنگ زن نگاه کنم به چتری نقره ای تا با او از عرض خیابانی گذر کنم * من هرگز پیراهن قهوه ای رنگ نداشتم که خودم را جای کوه ها اشتباه بگیرم پیراهن های من همگی سفید بودند , آبی بودند حوصله ی یک جا ماندن نداشتند در باد و باران رفته بودند همچون باد و باران رفته بودند . 27 مرداد 89 تهران



| Design By : Night Skin |

